بیکاری و من
سیامک محمدی
دکترای الکترونیک، تورنتو
صبح روز سیزده به در بود. ساعت ۹:۴۵. طبق معمول هر روز یک فنجان قهوه برای خودم ریخته بودم و روی پروژه کار میکردم. حین نشان دادن نتایج به همکارم تلفن زنگ زد. اسم رییسم، جان، آمد روی صفحهی تلفن. دو زاریم افتاد. چند روز قبل یکی از دوستانم گفته بود که از یکی شنیده که وضع شرکتمان خراب است و پول ندارند. من اصلا باور نکرده بودم و به او خاطر نشان کردم که همه چیز رو به راه است. ولی برای اطمینان خاطر، فردا صبحش رفته بودم پیش جان و از اوضاع شرکت پرسیده بودم. او هم با کمال آرامش گفته بود خبری نیست و از چیزی اطلاع ندارد.
رفتم توی اتاق جان. قلبم میطپید. گفت در را ببند و بنشین. با یک قیافهی دردناک و سوگوار گفت که پول شرکت ته کشیده. از امروز شما موقتا بیکارید. وسایلات را جمع کن و برو خانه. زبانم کند شد و سعی کردم ازش چند سوال بپرسم. حالا چه کار باید بکنم؟ چه طوری باید به دولت اطلاع بدهم؟ به کجا بروم؟ بیهوده بود. آمدم بیرون و رفتم پشت میزم و به بچههای دیگر که داشتند حرف میزدند و میخندیدند خبر را دادم. همه ساکت شدند. تلفن یکی دیگر زنگ زد. بهش گفتم نوبت توست. آنروز نیمی از اعضای شرکت کارشان را از دست دادند. بقیه هم دو ماه بعد. با خودم در راه خانه فکر میکردم شاید عدد سیزده واقعا نحس است. خانومم رویم را بوسید و گفت فدای سرت. آن روز آغاز ده ماه بیکاری، چندین مصاحبه، دوندگی، کارگری و تدریس بود.
همان دو روز اول نشستم resume ام را درست کردم. یکی از دوستان دیگرم هم چند وقت بود بیکار شده بود. وقتی شنید که من هم به مصیبت خودش گرفتار شدهام گفت اصلا ناراحت نباش. تو زود کار پیدا میکنی. چون تو شرایطات با من فرق میکند. تو دکترا داری و ... . بعدها فهمیدم که اگر بخواهید در یک شرکت مهندسی کار پیدا کنید، این دکترا چیز جالبی نیست . چون یک مهندس با مدارک کمتر و در نتیجه حقوق پایینتر میتواند همان کاری که شما میکنید را انجام دهد. البته همه به اوضاع اقتصادی ربط زیادی دارد.
لباس اطو کرده پوشیدم و کیف یشمی کنفرانس بینالمللی برق دانشگاه تبریز که پدرم بهم داده بود را دستم گرفتم و رفتم پیش یک «شکارچی سر» ،head hunter. سوابقم را نگاه کرد و گفت برایت در فلان شرکت کار دارم. من هم خوشحال. چند روز بعد از همان شرکت برای مصاحبه تماس گرفتند. دیگر بگذریم که من چهار بار دیگر برای مصاحبه به آنجا رفتم و هر بار با تمهای متفاوت. ولی نشد که نشد. دو نتیجهی اخلاقی گرفتم: وقتی اقتصاد کشور خراب است انتظار را باید پایین آورد؛ و وقتی از حقوقی که در شرکت قبلی دریافت میکردهای بپرسند، حتما لازم نیست راستش را بگویی. پایین آوردن آن مبلغ کمک کمی به بالا بردن شانس برای گرفتن کار میکند. مدارک بالای تحصیلی را نیز، اگر داری، بهتر است برای مدتی فراموش کنی.
مصاحبه با یک شرکت دیگر نیز همین نتیجه را داد. یعنی فعلا برو و با بیکاری صفا کن. اینها را با اطمینان میگویم برای اینکه چند نفر از همکارهای قبلیام، با مدرک پایینتر در همین دو شرکت کار گرفتهاند.
وقتی قسطهای خانه روی دستت مانده باشد و کار هم پیدا نشده باشد، باید به فکر کارهای موقتی باشی. البته دولت کانادا بیمهی بیکاری دارد که حداکثر ۱۵۰۰ دلار در ماه میدهد تا چهل هفته. ولی قسط خانهام از اینها بیشتر بود؛ به اضافهی خرج زندگی. دوستم تلفن پیتزا فروشی چیکوز chico's را به من داد و این طور بود که من پیش طوبی خانم به مدت ۸ ماه کار کردم. مزد کارگری پایین است ولی بهتر است از در خانه ماندن و در فکر رفتن. آدم وقتی دانشجو است از این کارها میکند ولی بعد از اتمام تحصیلات یک کمی زور دارد با این که هیچ عیبی ندارد. به روابط عمومیام خیلی کمک میکند. یک کمی مزهی سختی را کشیدم. خیلیها را توانستم درک کنم. این کار را چهار روز در هفته شبها انجام میدادم. روزها هم در دو مدرسهی خصوصی ایرانی و چینی مشغول تدریس فرانسه شدم و به چند شاگرد هم خصوصی فرانسه و ریاضی درس میدادم. خوبی همهی این کارها این بود که پول نقد میگرفتم وگرنه از بیمهی بیکاریام کم میشد. یک کمی تقلب با دولت کاناداست ولی چارهای نداشتم. همین طور شد که توانستیم زندگی را بگذرانیم. خانومم هم البته تابستان کار کرد برای کمک به من. البته ناگفته نماند که معمولا شرکتی که شما را بیکار میکند به اندازهی چند هفته حقوق (بر حسب تعداد سالهای کار در آن شرکت) به شما پول میدهد که خیلی کمک میکند.
همانطور که گفتم کار توی پیتزا فروشی خیلی چیزها به من یاد داد. با مردم اینجا تماس بیشتری داشتم و چیزهایی را که ندیده بودم متوجه شدم. یادتان میآید که چند ماه پیش در تورنتو خاموشی شده بود و شهر برای چند ساعتی برق نداشت؟ شب اولی که برق نبود من در تاریکی تا ساعت ۱۲ شب پیتزا میفروختم. مغازه قلقله بود. همه دست پاچه شده بودند و درست مثل این بود که جنگ شده بود. حسناش این بود که مردم بیشتر با هم حرف میزدند ولی به نظر میآمد که معنی دموکراسی و احترام به دیگران نسبی شده بود. یادم میآید که طوبی به اشتباه روی پیتزای خانمی پیاز ریخته بود. آن خانم یک مرتبه شروع به داد و بیداد کرد و قرمز شد که چرا روی پیتزای من پیاز ریختهاید. خلاصه اینکه پس از چند داد و فریاد به این طرف پیشخوان آمد و صورتش را تا چند سانتیمتری من نزدیک کرد و فحش بدی داد و به من یادآوری کرد که من خارجی هستم و باید برگردم مملکت خودم. فهمیدم اینجا با اروپا چندان فرقی هم ندارد. شکمشان که گرسنه باشد دیگر قوانین از یادشان میرود. غیر از این فهمیدم که کوچههای تورنتو به اندازهی کوچههای تهران چاله و دست انداز دارد. (آنقدر که پیتزا به در خانهی مردم بردم.)
بیکاری برای کوتاه مدت بد هم نیست. صبحها تا ساعت ۱۰ میشود خوابید. صبحانهی کامل خورد. روزها پشت کامپیوتر از این طرف اینترنت تا آن طرفش دوید. مقالات اجتماعی، سیاسی و غیره خواند و به جورج بوش فحش داد. شب هم دیر خوابید و هر چه مزخرف در تلویزیون را به خورد خود داد. ولی خوب از هر کسی بپرسید بهتان خواهد گفت که کار پیدا کردن خودش یک کار تمام وقت است. روزی پنج شش ساعت باید دنبال کار گشت یا از طریق اینترنت و سایتهای مخصوص برای آگهی کار و یا با پیدا کردن لیست تمام کمپانیهای موجود در رشتهی خودتان و سپس تماس پیدا کردن با تک تک آنها.
E-mail وسیلهی بسیار خوب و آسانی است برای فرستادن resume. ولی هنوز تلفن برای پیدا کردن کار ردهی اول را دارد. در جایی که میشود تلفن زد، استفاده کردن از E-mail غلط است. مشکل تلفن راه پیدا کردن به داخل کمپانی و با شخص مورد نظر صحبت کردن است. کمی باید پر رو بود وگرنه مثل من بیبخار بیکار میمانید. پای تلفن نیز قدری باید خود فروشی کرد. خالی بست. غلو کرد. این امر در resume نوشتن و مصاحبهها هم صدق میکند. باید همیشه با اعتماد به نفس پا جلو گذاشت وگرنه در لحظات اول نقاط ضعف مشخص میشوند. در مصاحبه بعضیها خیلی سوالات فنی میپرسند و آدم را کلافه میکنند. قبل از مصاحبه من مانند کنکوریها خر میزدم. از کتاب و اینترنت مطالب متعدد میخواندم که بتوانم به سوالات مصاحبه جواب دهم. ولی کم کم یاد گرفتم که اگر هم یک وقت سوالی را بلد نبودم باید یک جوری چرت و پرت جواب دهم و یا دور سوال دور بزنم. ولی هیچوقت نگویم که نمیدانم.
بعد از این تجربهها حسابی حرفهایی شدهام. در آخرین مصاحبهایی که گرفتم، یارو از من سوالاتی میکرد که خیلی خوب نمیدانستم. ولی با اعتماد به نفس وانمود کردم که همه چیز را میدانم. و همین شد که دو هفتهی پیش بالاخره کار پیدا کردم.









