نقد فیلم خانهی ماسه و مه
صابره محمدکاشی
از تورنتو
اقلیتهای قومی و نژادی ساکن آمریکا همگی به تدریج پای خود را در هالیوود باز کردند. ایتالیاییها و پورتوریکوییها قهرمانان خشن و آسیبپذیر سینمای گانگستری شدند، چینیها با جکیچان محبوب شدند و موج فیلمهای هنرهای رزمی را در هالیوود به راه انداختند. هیسپانیاییها هم گاهی در فیلمهای روبرتو رودریگوئز (دسپرادو، ال ماریاچی، روزی روزگاری در مکزیک) سنت گیتارنواز/انتقام گیرندهی تنها را زنده کردند و گاهی رئالیسم جادویی را محمل قرار دادند و در فیلمهای اقتباس شده از ادبیات آمریکای لاتین (مثل آب برای شکلات) راه خود را باز کردند.
اما تاکنون جمعیت عظیم ایرانی لس آنجلس نتوانسته بود به هالیوود راه پیدا کند. تعداد فیلمهایی که ایرانیها را حتی در نقشهای فرعی مطرح کنند، تقریبا انگشت شمار بود و به جز «بدون دخترم هرگز» که نوعی توهین به ایرانیها محسوب میشود، هیچ فیلم دیگری دربارهی این اقلیت پرشمار ساخته نشده بود. از طرف دیگر جمعیت مهاجران ایرانی در آمریکا نیز هنوز آنقدر پا نگرفته که بتواند ادبیات و هنر خود را تولید کند. هنوز متن هنری مهمی که رابطه یک ایرانی و زندگی در خارج از ایران را توصیف کند – لااقل به زبان انگلیسی – وجود ندارد. این وضعیت مانند به سر بردن در یک سکوت اجباری است. سکوتی که هرچند از طرف یک جامعهی دیکتاتوری تحمیل نشده است، اما به هر حال یک خفقان است.
خب این بار آستین را خود آمریکاییها بالا زدند. آندره دوبوسی کتاب «خانهی ماسه و مه» را دربارهی سرهنگ امیر مسعود بهرانی، مهاجر گریخته از ایران نوشت. تلاش سرهنگ برای بازگرداندن شکوه گذشته و حفظ خانواده و همسرش او را به پافشاری در تصاحب خانهای که آن را به قیمت ارزان در حراج خریده است، وا میدارد. صاحب اصلی خانه،کتی، زنی تنها و رها شده است که خانه تنها تعلقش محسوب می شود. نبرد میان سرهنگ و کتی بر سر خانه، قصه را به پیش می برد و به فاجعهی نهایی منجر میشود. این داستان گیرا با شخصیتهای پر رنگ، صحنههای تأثیرگذار، و مقدار کافی از سکس و خشونت و عاطفه، نظر تهیه کنندگان هالیوود را به خود جلب کرد و نهایتا زندگی ایرانیها و زبان فارسی را به روی پردههای هالیوود کشاند.
فیلم خانهی ماسه و مه به یکی از فیلمهای مطرح امسال تبدیل شده است. منتقدان نقدهای بسیار خوبی روی آن نوشتهاند. دو تن از بازیگران آن، بن کینگزلی و شهره آغداشلو (بازیگر فیلمهای «سوتهدلان» و «گزارش» در سالهای قبل از انقلاب، همسر سابق آیدین آغداشلو، گرافیست ایرانی، و یکی از بازیگران فعال تئاتر ایرانی در خارج از کشور) نامزد جایزهی اسکار شدهاند.

اما همهی اینها تا آنجا برای من اهمیت دارد که میبینم فیلمی دربارهی ایرانیها ساخته شده و سایهی مخوف تروریسم و خشونت بیدلیل بر سر آن نیفتاده است. اهمیت اصلی خانهی ماسه و مه – لااقل برای من– در این است که با نگاهی انسانی و بدون دروغ و پردهپوشی ساخته شده است. وقتی کتاب خانهی ماسه و مه را میخواندم، خدا خدا می کردم که روزی به فیلم تبدیل شود. نه به دلیل این که کتاب من را خیلی متأثر کرده بود، بلکه صرفا به این دلیل که میدیدم در موقعیت فعلی، این نقدترین و دم دستترین و بهترین متنی است که در آن چند نفر ایرانی قادرند دربارهی اندیشهها و احساسات و عواطف خود حرف بزنند. حالا که این فیلم در این سطح کلان مطرح شده و حتی شهره آغداشلو را تا نامزدی اسکار کشانده است، احساس می کنم که این حرفها تا حد زیادی شنیده هم شده است.
از این بحث های جنبی که بگذریم، یکی از جنبههای جذاب فیلم برای من حداقل، تقابل فرهنگ خانوادهی جمعگرای ایرانی و فردگرای آمریکایی بود. در دنیایی که زنی به خاطر یک اشتباه اداری تمام زندگی خود را بر باد رفته مییابد و به قدری از درون احساس خلأ میکند که حتی عشق یک مرد نیز نمیتواند او را نجات دهد، زندگی خانوادهی ایرانی (که به دلایل دیگری طوفان زده است) محلی امن و انسانی به نظر میرسد. وقتی کتی خودکشی میکند تنها کسانی که حضور دارند و به دادش میرسند همان خانوادهی متخاصم ایرانی هستند. خانوادهای که بر خلاف جامعهی سرد آمریکایی به او «محبت» نشان میدهند، بی آن که دلیلی پشت آن باشد و او در امنیتی که این خانواده در خود دارد، برای اولین بار احساس آرامش را تجربه میکند.
آندره دوبوسی کتاب خود را با مشاهدهی دقیق و ریز ریز زندگی ایرانیها نوشته است. چنان که شهره آغداشلو هم به او گفته بود که «تو پشت میز بودی یا زیر تخت قایم شده بودی؟ چطور همهی جزئیات زندگی خصوصی ما را می دانستی؟»
در مقابسهی میان کتاب و فیلم، اگرچه فیلمنامهی اقتباسی فیلم تحسین برانگیز است، اما چند صحنهی خوب کتاب که به نظرم خیلی حیف بودند، از آن حذف شدهاند. یکی از این بخشها جایی است که برای اولین بار کتی و لس در کنار ساحل به هم ابراز علاقه میکنند که به علت نامنتظره و غیر عادی بودن موقعیت، بسیار تکان دهنده است. توصیف دوبوسی از فضای ساحل و سردی نیمکتی که بر آن نشستهاند و طعم نوشابهای که کتی مینوشد، (او از ترس بازگشت به عادت سابق، از نوشیدن الکل امتناع میکند) بسیار تکان دهنده و همچنین پیشبینی کنندهی عشق آسیبپذیر و در عین حال آتشین میان آن دو است.
حذف شدن این صحنه از فیلم، رابطهی آن دو را به یک رابطهی عشقی معمول هالیوودی تبدیل کرده که با موسیقی و نماهای کلیشهیی همراه شده است و نه تنها قدرت تکاندهندگی کتاب را ندارد، بلکه عمق آن را نیز (که دربردارندهی مفهموم آسیبپذیری عشق دربرابر سرنوشت است) از دست داده است.
صحنهی دیگری از کتاب که متأسفانه در فیلم حذف شده است، صحنهیی است که کتی بعد از آرام گرفتن در خانهی سرهنگ، از خواب بیدار شده، به آشپزخانه می رود و در آنجا عکسهای خانوادگی سرهنگ را می بیند. دیدن عکسها و مخصوصا عکس عروسی دختر سرهنگ، کتی را منقلب می کند. تضاد میان آرامش و خوشبختی دختر سرهنگ و آشفتگی و بی پناهی کتی، او را به آخر خط میکشاند و تصمیم مجدد به خودکشی میگیرد. با حذف شدن این صحنه، دلیل خودکشی دوم کتی که منجر به انتقام خشم آلود لس و فاجعهی نهایی می شود، مشخص نمیگردد.
یکی دیگر از ضعفهای فیلم در مقایسه با کتاب، شخصیت لس است. در کتاب، لس مرد آرام و جا افتادهای است که زندگی خوبی دارد، اما از درون احساس خوشبختی نمیکند. آشنایی او با کتی مانند حادثهای پیشبینی نشده و عشق ناخواستهای است که بر سر او هوار میشود. او در تنگنای اخلاقی کمک به زن بی پناه و تحت تآثیر کشش غریبی که به این زن حس میکند، تصمیمهای سریع و جنون آسا میگیرد. در فیلم اما، لس مردی نامتعادل به نظر میرسد که بدون فکر و تحت تآثیر احساسات آنی عمل میکند.
با این حال فیلم از کتاب روانتر و جذابتر جلو میرود. کتاب با توصیف ذهنی سرهنگ شروع میشود در حالی که در گرمای چهل درجهی روزه است و همراه جمعی از کارگران مهاجر جادهسازی میکند. این فصل چند صفحهای کتاب، در یک فصل کوتاه بسیار تأثیرگذار فیلم خلاصه میشود. چهرهی مغرور، دانا و پیچیدهی بن کینگزلی در مقابل صورت خندان و بی معنی کارگران قرار میگیرد. او کوچکترین شباهتی به همکاران خود ندارد. کلنل به سراغ کارفرما میرود و به او میگوید که استعفا میدهد. کارفرما هم نمیفهمد که این استعفا برای او بیشتر یک اعادهی حیثیت و ترمیم عزت نفس آسیب دیده است.
صحنههای فیلم و حوادثی که یکی بعد از دیگری اتفاق میافتند و فاجعهی اصلی فیلم را در هم میتنند، خیلی خوب ساخته شدهاند. کارگردان اوکراینی الاصل فیلم (که خود را همدرد سرهنگ ایرانی میدیده است) به شکل نمادینی از نماهای زیبای طبیعت، درختان، تاریکی، مه و دریا استفاده میکند تا انقلابات درونی شخصیتها را نشان دهد.
قصه دربارهی آدمهایی است که در ته خط قرار دارند. کتی شوهرش را از دست داده و به جز خانهای که از پدرش به ارث رسیده، تقریبا هیچ تعلقی ندارد. کلنل اگر نتواند خانه را نگه دارد و از این طریق عزت نفس از دست رفتهی خود و خانواده اش را بازیابد، آخرین امید برای حفظ زندگیاش را از دست داده است. لس سالهاست با همسری که عاشقش نبوده زندگی کرده و با نزدیک شدن به کتی برای اولین بار عشق زندگیاش را یافته است. در عین حال عشق میان او و کتی، همسر و فرزندانش را از او گرفته است. بنابراین برای او از دست دادن کتی به معنی از دست رفتن همه چیز است.
در این نقطهی حساس این سه نفر با هم برخورد میکنند. جنگ برای هر سهی آنها نبرد مرگ و زندگی است. در نتیجه هیچ سازشی وجود ندارد. هر چه قصه جلوتر میرود، هر یک از آنها متوجه پایداری شدید دیگری در ادامهی نبرد میشود. همهی آنها در واقع دارند «برای زنده ماندن» میجنگند و در نتیجه هیچ مصالحهای در کار نیست. همچون تراژدیهای یونانی، سرنوشت این نبرد سهمگین را خدایان با قربانی کردن یک معصوم رقم زدهاند. پسر سرهنگ (که نام او اسماعیل است) به طور تصادفی کشته میشود و پدر را به نقطهی خودکشی خود و خانوادهاش میکشاند. کتی و لس هم برنده نیستند. کتی دیگر نمیتواند خانهای را که در آغوش آن خانوادهای به کام مرگ رفتهاند، به عنوان خانهی خود بپذیرد. لس کار خود را از دست داده و احتمالا به زندان رفته است.
بسیاری از تماشاگران، فیلم را به عنوان نقدی بر رویای آمریکایی دیدند. من خیلی با این خوانش موافق نیستم چون فکر نمیکنم که فیلم قصد تعمیم دادن زندگی کتی و لس و سرهنگ به همهی جامعهی آمریکا را داشته است. اما فکر میکنم خشونت و نامهربانی زندگی آمریکایی را به زیبایی تصویر کرده است. همچنین ناسازگاری این جامعه را با مردمی که از فرهنگی مهربانتر و آرامتر وارد آن میشوند و از قضا به شکل تناقضآمیزی کارشان به خشونت و ترور هم کشیده میشود.
یکی از جنبههای کتاب که در فیلم وجود ندارد، فحشهایی است که به زبان فارسی در کتاب داده میشود و فکر میکنم دلیل اصلی حذف آنها، ترس از غلط تعبیر شدن آنها بوده است. مخصوصا که حس نژادپرستی تماشاگران را نباید دست کم گرفت. (مرد مهاجر ایرانی، خانهی یک زن بی پناه آمریکایی را تصاحب کرده و تازه او را به انواع و اقسام حرفهای رکیک نیز مزین میکند!) حدف فحشها البته باعث شده که جنبههای مفرح و مزاح گونهی قصه (که تازه در کتاب هم تعداد آنها خیلی نیست) از فیلم حذف شوند و به فیلم حالتی غمانگیز و تکرنگ ببخشند.
این تکرنگی شاید مهمترین دلیلی است که فیلم را به جای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار و هنری، به فیلمی معمولی و حادثهای تبدیل میکند. با این حال نکتهی قابل تقدیر فیلم، نغلطیدن آن به فیلمی افسرده کننده و نومیدانه و انتخاب قالب تراژدی برای به نمایش در آوردن اندوه و چاره ناپذیری انسانها است. پایان فیلم اگرچه غمانگیز، اما افسردهکننده نیست. زیرا که آدمها همگی قهرمانانه میجنگند و اگر میمیرند مانند قهرمان میمیرند.
وقتی فیلم تمام شد، فکر کردم که انتخاب خودکشی سرهنگ، در واقع همان انتخابی است که ایران (لااقل تا مدتی مدید) دربرابر آمریکا کرد. انتخابی که فیلم نشان میدهد چقدر چارهناپذیر بوده است.
ساخته شدن خانهی ماسه و مه و مطرح شدن آن در این سطح وسیع در آمریکا را باید به فال نیک بگیریم. بعد از تبلیغات وسیعی که دربارهی تروریسم و متهم کردن ایران به محور شیطانی در آمریکا شده است، حالا فیلمی ساخته شده که تصویری انسانی و همدردانه نسبت به ایران ارائه میدهد. فیلم یک قدم به سوی درک متقابل و نگاه انسانی به آدمهای دارای فرهنگ متفاوت است. بعد از آشفتگی غریبی که آمریکاییها در خاورمیانه ایجاده کردهاند، شاید کمکم به فکر افتادهاند که ببینند پشت قضیهی تروریسم و خشونت و «مرگ بر آمریکا» چیست. ما که آن طرف خط قرار داریم، قبلا به فکر افتاده و آمده و دیدهایم که پشت قضیهی «مک دونالد» و «دیزنیلند» و رویای آمریکایی چیست. حالا بد نیست که آنها هم به این فکر بیفتند. شاید در پشت این کنجکاوی نوعی غافلگیری نهفته باشد...









