روایت آخرین روز تاریخ
بهداد مسیح تهرانی
دانشجوی مهندسی صنایع، دانشگاه رایرسون
تا آن موقع گاهی شب بود، گاهی روز بود. اما کمکم شب بیشتر میماند. یادم نیست چرا، اما هربار شب بزرگتر میشد و هربار تاریکتر.
تا این که یک روز، روز مجبور شد جلوی شب بایستد. شب خیلی زود آمده بود. روز عجیبی بود. شب قوی بود و روز لاغر و خسته. روز تنها بود. هیچکس نمانده بود. حتی گلهای آفتابگردان هم دیگر شبها باز میشدند. شب روز را خفه کرد.
و از آن روز دیگر هیچوقت روز نیامد. از آن روز هر ماه سی شب است و هر سال سیصد و شصت و پنج شب.










